دانلود فرمت ورد: دانلود پروژه رشته هنر درباره تجلي تعزيه در فيلم مسافران اثر بهرام بيضايي -قسمت دوم

– رنگ آبي: غیر از رنگ هاي سرد و سمبل عشق می باشد. آبي نمادي از بيكرانگي می باشد. رنگ آبي را فيروزه‌اي نيز مي دانند كه در بناهاي تاريخي و اسلامي ايران بسيار ديده مي‌گردد. حضرت علي اكبر لباس آبي رنگ مي پوشد و در باورهاي مردم، آن براي جلوگيري از چشم زخم بر جمال زيباي اوست. در مسافران، رنگ لباس كيوان و كيهان به صورت نمادين آبي می باشد. آسمان آبي را هم شاهد هستيم و البته در جاهاي ديگر نيز رنگ آبي به چشم مي خورد.

در ادامه، با در نظر گرفتن موارد ذكر شده، به اختصار به بررسي فيلم مسافران اثر بهرام بيضايي پرداخته مي گردد.

فيلمنامه اين گونه شروع مي گردد: ]شمال[ خانه و جاده. روز. خارجي.

در آينه‌ي خوابيده‌اي بركف جاده. تصوير گذر ابرهاي آسمان. با برداشته شدن آينه به دست راننده تصوير درون آينه از ابرها مي رسد به دريا و سپس به درختان كنار جاده، و سرانجام به سواري كرايه‌ي سياه رنگي كه كنار خانه‌ي شهري ساز كنار جاده ايستاده دو پسر بچه شلوغ و شيطان، كيوان و كيهان دوان دوان خود را به سوي كرايه‌ي سياه رنگ مي رسانند كه راننده اش دارد آينه‌ي نيمقد را با هزار احتياط روي باربند آن سوار مي كند ولي بندد.

اتومبيل حامل مرگ می باشد. مدام طبيعت را مي بينم و سپس كلبه آن زن روستايي. زرين كلاي سبحاني جلوي ماشين را مي گيرد. اينك آن زن هم به اعضاي اتومبيل اضافه مي گردد. و سپسهرچه مي بينيم طبيعت می باشد. حرف از مرگ زده مي گردد. مرگ يعني بازگشت به طبيعت. پس مرگ وجود ندارد. بهار يعني تولد و زمستان يعني مرگ. و اين تكرار طبيعت به نوعي زايش مداوم می باشد. در راه زمين را مي بينيم كه شخم زده شده می باشد ولي بارور نشده می باشد. و اين به آن معناست كه نمي گذارند كشاورزي ما رشد كند. درخت هاي خشكيده را شاهديم كه بعداً معنا پيدا مي كنند. درخت نماد انساني مي يابد.

در فيلم شاهد زن هايي هستيم كه زايش ندارند. و در تفكر اسطوره‌اي زمين و زن نماد زايشند. اما علت عدم اين زايش چيست؟ به مرور در فيلم جلويي رويم پي به اين مهم خواهيم برد. در شروع فيلم سر نشينان سواري به معرفي خود مي پردازند كه اين به نوعي برداشت بيضايي از تعزيه می باشد تا آنجا كه مهتاب رو به تصوير مي كند و مي‌گويد:

«ما مي ريم تهران. براي عروسي خواهر كوچكترم. ما به تهران نمي رسيم. ما همگي مي ميريم». يعني او كل قصه را در آغاز تعريف مي كند. ما آگاه مي شويم و ديگر داستان را احساسي دنبال نمي كنيم. يكي از محورهاي اساسي بيننده تعزيه هم آنست كه داستان تعزيه را مي داند. پس چرا به تماشاي تعزيه مي نشيند؟ اولي خواهد نحوه وقوع اتفاق را ببيند و ما در فيلم مسافران شاهد به كارگيري چنين تكنيك و ترفندي هستيم.

در مسير جاده شمال به تهران كه بي شك مي تواند جاده پر پيچ و خم زندگي باشد، اتومبيل حامل خانواده تصادف مي كنند. اما ما فقط اتومبيل هاي واژگون و آتش بلند را مي بينم همراه با گزارش ستوان فلاحي از ماموران پليس راه. باز بيضايي، نحوه تصافد را نشان نمي دهد و حتي اجساد را هم نمي بينم چرا كه او هیچگاه نمي خواهد تماشاچي خود را درگير احساسات ساده و سطحي نمايد. او مي خواهد در طریقه فيلم تماشاچي را به تفكر و تعقل وادارد. اين تصادف در كنار نفتكش كه حامل نفت می باشد معناي خاصي پيدا مي كند. اما آن چیز که مهم می باشد بحث تقدير می باشد. اين تصادف تقديري می باشد. كه بشر ها در اين تقدير هيچ نقشي ندارند. در تقدير آمدن و رفتنشان.

در شروع فيلم هم جنگل، كوه، آسمان، دريا و به گونه كلي طبيعت را شاهديم. طبيعتي كه بشر نيز جزء آن می باشد. كيوان و كيهان كه به گونه كلي نمادي از كل جهان هستند به همراه پدر و مادر از خانه خود خارج شده و در را مي بندند، يعني اعلام مرگ. دريا هم مي تواند نمادي از زايش و مرگ باشد. از ديدگاهي كل سرنشينان سواري، في المجموع كل حيات را مي سازند. البته در دل طبيعت و با طبيعتي كه نشان داده مي گردد.

تصادف تقديري ما را مي برد به درون اين كائنات، در درون هستي، در ذات هستي كه ما بي شك غیر از اين هستي، هستيم. مرگ و نيستي زوال نيست. بلكه تقدير بازگشت به طبيعت می باشد و اين يك ديدگاه اسطوره‌اي می باشد. صامت بدون راننده كاميون و شاگردش در صحنه تصادف هم تعبيري از تقدير بودن ماجراست. آنها به نوعي مقصر نيستند. آنها عجز ناله و گريه مي كنند به غیر از پليس كه قانوني نگاه مي كند و هيچ هم نمي‌فهمد. قانون پيرامون اين جريان چيزي نمي فهمد و حتي پليس عنوان مي كند كه دليل تصادف مشخص نيست.

در فيلم مسافران با دو نوع زمان سر و كار داريم. زمان تاريخي (مدرن) و زمان سنتي (اسطوره‌اي). زمان تاريخي، زماني می باشد كه آغاز و انجام دارد. به تعبير ديگر تاريخ «بشر» را از هنگام تولد تا مرگ در بر مي گيرد. يعني اين زمان، شروع و پايان را به هم مي پيوندد. در متونه كهن، نظير «بندهش» بدين زمان، زمان «كرانه مند» مي‌گويند. زمان سنتي زماني می باشد كه آغاز و انتها ندارد و در واقع مي توان آن را زمان الهي (سرمدي) دانست. بشر باستاني جهان را همچون دام و بازيچه ياوه و كودكانه‌اي مي‌انگاشت كه به قصد فريب او طراحي و تهيه شده می باشد. در نتيجه پايان زمان تاريخي هر فرد (مرگ) به منزله نيستي وي پنداشته نمي گردید، بلكه آغاز راه تازه اي به حساب مي‌آمد. از اين رو گيتي را مي نكوهيدند و آن را مزرعه آخرت (مينو) بر مي شمردند.

پس از زمان خطي (تاريخي)، مرگ= پايان و در زمان اسطوره‌اي (سنتي)،
مرگ= آغاز.

در صحنه بعد خانه‌ي معارفي ها، فضاي لخت خانه را داريم كه باز برگرفته از سادگي روحوضي و تعزيه می باشد. رنگ كردن خانه توسط رنگ كارها، نويد اين را مي‌دهد كه عروسي شكل خواهد گرفت. يعني تحول. البته چه مرگ باشد، چه عروسي و چه زندگي. همه اينها تحول می باشد. رنگ سفيد، رنگ اميد می باشد. بيضايي مخاطب را در انتهاي صحنه تصادف (سياهي) به سفيدي خانه مي آورد. ماهرخ يعني همان عروس خانم، تقديرش را نمي داند و مانند همان عروسكي با آن بازي مي كند، اين عروس خانم بازيچه تقدير می باشد. و تقديري بودن سرنوشت را ما به گونه برجسته در تعزيه داريم. بازي هاي عروسكي گونه بازيگران مويد همين مطلب می باشد.

در اين فيلم با استادي بنام ماهو برخورد مي كنيم كه با دانشجوي ممتاز خود مستان ازدواج كرده می باشد. استادي با باري از كتاب اما بي‌حاصل. اين استاد واقعيت‌پذير می باشد. مدام خود را با شرايط پيرامون وفق مي دهد. او نمي خواهد هيچ تغييري در واقعيت ايجاد كند. او پس از شنيدن خبر مرگ در سمساري، شمع را خاموش مي كند و همه چيز را مي پذيرد. استادي می باشد به سبك وارداتي. او زايش ندارد. دوست دار تحول نيست.

بچه نصف و نيمه آنها هم مال مستان می باشد. زیرا او شاگرد ممتاز بوده می باشد. استاد عقيم می باشد. او نمي تواند توليد كند زیرا مدام واقعيت را مي پذيرد و نمي خواهد در واقعيت تغييري ايجاد كند. زیرا اگر بنا بر این بود عامل تغيير و تحولي باشد، شاگرد ممتاز خود را خانه نشين نمي كرد. استاد واقعاً از اين دانشجوي پويا چه ساخته می باشد؟ مستان مي گويد: پذيرش واقعيت وقتي تغيير دادن شرايط از ما ساخته نيست. درسيه كه من ازش درجه خوبي نگرفتم. زیرا خيال مي كردم هر شرايطي رو مي شه تغيير داد.

يعني اين دنشجو باز راه حل مي دهد. و معتقد می باشد در بن بست ترين بن بست‌ها مي گردد شرايط را تغيير داد ولي افسوس كه استاد نازاست.

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را در شماره بندی انتهای صفحه بخوانید              

و باز وقتي مستان پشت چرخ خياطي در اتاق نشسته می باشد به حكمت مي گويد: براي شروع هيچ وقت دير نيست. و البته صد افسوس كه استاد به قول حكمت، كتابخانه متحرك- دانشجوي ممتاز را به خياطي، دخل و خرج خانه و جيب آقا گرفتار كرده می باشد.

در اين ميان خانم بزرگ را داريم. نماد سنت هاي از بين رفته ما. خانم بزرگ نگران آينه می باشد. خانم بزرگ در خانه اي زندگي مي كند كه باز نمادي از سنت معماري ايراني می باشد. نمادي از يك ارزش فرهنگي. اما قرار می باشد توسط حكمت خراب شده و تبديل به آپارتمان گردد. حكمت نسل دلالي می باشد كه همه چيز را مي خواهد تخريب كند.

حاصل ازدواج حكمت و همدم، دو تا دختر می باشد. آنها پسر ندارند ولي اميد به پسر آوردن دارند. يعني كسي كه ادامه دهنده راه حكمت باشد. آنها مي خواهند نسل مخرب ادامه پيدا كنند.

در اينجا تضاد بين دو نسل گذشته و نسل حال را شاهد هستيم. نسل جديد وابستگي هاي خود را به سنت ها از دست داده می باشد. براي نسل جوان مثل عروس ديگر آينه مهم نيست. همه چيز به داخل سمساري ها رفته می باشد. آن چیز که در سمساري شاهديم چيزهايست كه نسل جديد نمي شناسد. چيزهايي كه مال فرهنگ ماست. تمام اين ارزشها به دست سمساري سپرده شده می باشد. يعني ما تهي شده ايم. تمام آن چیز که در سمساري نام برده مي گردد براي نسل جديد بيگانه می باشد. روي آينه خاك نشسته و البته استادي آنرا پاك مي كند كه ناز می باشد. با اين حال خانم بزرگ نگران آينه می باشد. او تكرار مي كند كه آينه نسل به نسل بين خانواده ما گشته می باشد. يعني سنت ها تا نسل وي حفظ شده می باشد و حالا يك بريدگي پيش آمده می باشد. بريدگي بين نسل گذشته و حال.

حشمت، مدير جامعه مي ميرد. مهتاب، معلم و تربيت كننده جامعه هم مي ميرد. يعني فرهنگ از بين رفته و مرده می باشد.

پسرها وارث آن فرهنگ بودند اما آنها هم مردند. زن روستايي به عنوان نماد كشاورزي او هم مرد. كشاورزي كه حامله نمي گردید. زمين شخم زده ولي بارور نمي‌گردد. يعني در عينيت حاصلي ندارد. مزارع تخم زده را مي بينيم كه سبز نيست. يعني زن بارور نمي گردد. عامل توليد (توليد كشاورزي) هم مرده می باشد. پس در چنين شرايطي بيضايي مي خواهد بگويد همه چيز از بين رفته می باشد.

راننده هم از بين رفت. البته شايد زياد مهم نباشد. او عيالوار می باشد. يعني اين نسل ادامه دارنده راننده نفتكش و شاگردش هم مي گويند ما شش تا نان خور داريم. يعني خدمات در جامعه ما رشد كرده اما توليد- توليد صنعتي، فرهنگي و… نداريم. راننده نماد خدمات می باشد. در چنين شرايطي خانم بزرگ نگران آينه می باشد. با شنيدن خبر مرگ از اين مرگ ظاهري همه بحران زده مي شوند و هر كه بيشتر ناآگاه می باشد بيشتر گريه مي كند.

تنها كسي كه خودش را نباخته و كنترل مي كند خانم بزرگ می باشد. همه به نوعي نابينا هستند. حتي قانون. زیرا او هم آينه را نديده می باشد. قانون فقط به فكر خودش می باشد. حقيقت را نمي بيند. آينه يعني هرچيزي كه مي تواند ارزشهاي متبلور يك شرايط اجتماعي، اقتصادي، سياسي و فرهنگي يك قوم باشد از ازل تا حالا. حالا دوباره گم شده می باشد. قانون هم نمي تواند آنرا پيدا كند و برگرداند. ماسه نسل را شاهديم. نوه، دختر و خانم بزرگ. و هر كدام از اينها به گونه اي متفاوت عكس‌العمل نشان مي دهند. خانم بزرگ اگرچه واقعيت فيزيكي مرگ را مي پذيرد ولي به حضور معنوي آنهايي مرده اند، معتقد می باشد. خانم بزرگ اصلاً مرگ را قبول ندارد. او معتقد می باشد آنها بر مي گردند ولي خواهد باور خود را به ديگران منتقل كند. خانم بزرگ نگاهش، نگاه اسطوره‌اي می باشد. او مي گويد: لعنت به جاده ها اگر معنيشون جداييه. ما در مراسم عزاداري شاهد مردمي هستيم كه هيچ قاعده و قانوني سرشان نمي گردد. هم مي گريد، هم مي خندد و هم تنبيه مي كند هيچ باوري را انگار باور ندارد. هيچ انضباطي ديگر وجود ندارد. زیرا آينه گم شده می باشد و بحراني درد آور حكمفرماست. اين فيلم به نوعي تسكين می باشد.

تسكين براي نسل جديد. يعني به آنهايي كه بحران زده اند و مي خواهند زودتر بميرند. پس سريع مي خواهند به همه چيز برسند و اين عجله تمام نظم زيباي جامعه را برهم زده می باشد. اين فيلم مي خواهد بگويد در وراي تمام چيزهاي ظاهري، چيزهاي ديگري هم هست و فكر كردن به آنها اميد به زندگي كردن مي دهد.

در صحنه اي از فيلم ماهرخ در بستر افتاده می باشد و قبل از آمدن مونس، دستي به او داروليش را مي دهد. آمدن دست و دادن بشريت واقعيت نيست. ولي يك رويا براي ماهرخ می باشد. اصولاً بشر بدون رويا معني ندارد. بشر مدام براي خودش آينده‌اي شيرين مي سازد. بشر بدون رويا مثل چوب خشكي می باشد. مثل حيوان می باشد. تمام اين رويا هستند كه گاه مثبتش بشر را پيش مي برند و منفي اش باز دارنده می باشد.

حال اين روياها چه منفي و چه مثبت مدام در بشر بازي مي كنند. جنگ و جدل دارند. گاه مسكن هستند. آمدن دست براي ماهرخ روياي شيريني می باشد كه به او آرامش مي دهد. اين فيلم مي گويد بشر بدون رويا و اجتماع بدون اسطوره نمي‌تواند زندگي كند. اجتماع اسطوره مي خواهد. اجتماع بدون اسطوره، بحران زده و سرگردان مي‌گردد. بشر ها در نسل جديد ما، روياهايشان را از دست داده اند. روياهاي شيرين تبديل به روياهاي منفي و بازدارنده همچون طمع و هوس و زري و… شده اند.

زيبايي فيلم در آنست كه بيضايي عروسي، زايش و مرگ را يكي مي كند. يعني مرگ هم به نوعي تولدي و تحولي ديگر می باشد. همه مي ميرند، پس بايد زندگي كرد، اين راه، راه همه می باشد. در تفكر اسطوره اي همه چيز زايش می باشد و آغاز و مرگ در هستي معنايي ندارد.

اما در انتها ماهرخ باور خانم بزرگ را مي پذيرد و با لباس سپيد عروسي در جمع عزاداران حضور پيدا مي كند. كم كم شادي به جمعيت بر مي گردد. عده اي متحير، عده‌اي همچنان در حال گريه و مويه وعده اي هم ويله مي كنند، شادي مي كنند و كف مي زنند. ناگهان از در مردگان مي آيند. مهتاب جلوتر و دو پسركانش دو سوي او، پشت آنها حشمت و زن روستايي و در پي صفر مولوي. مهتاب آينه را به دست دارد كه مي درخشد. همه ناباورند. همه به نوعي به ميزان درخشش آينه عكس‌العمل نشان مي دهند. بالاخره آينه گمشده همراه با مرده ها برگشتند و اين باور خانم بزرگ بود كه حالا براي همه به واقعيت پيوسته بود. اين فيلم سه روز را نشان مي دهد.

حركت آنها (مرگ) و تا سوم آنها (عروسي). ما چرا در فرهنگ خودمان براي مرده، سوم مي گيريم؟ در اين فيلم معناي دروني مراسم سومي كه ديگر فراموش شده و فقط براساس عادت در بين مردم انجام مي گردد، براي ما روشن مي گردد كسي در زماني، باور كرد كه روز سوم ارواح بر مي گردند و در جمع زندگان حضور پيدا مي كنند و اين باور را به ديگران قبولاند و در فرهنگ ما ديگران قبول كردند و هنوز كه هنوز می باشد براي مرده، سوم مي گيرند. پس وقتي مرده ها قرار می باشد بر گردند بايد بازماندگان شاد باشند. آنها ما را شاد ببينند. پس به عقيده خانم بزرگ ديگر نيازي به مراسم عزاداري نيست. بايد مراسم عروسي برگزار گردد.

 

شما می توانید مطالب مشابه این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید                     

اگرچه توجه اسطوره‌اي هنوز در بين مردم گاهاً مانده می باشد ولي مفهوم و معناي (آينه) گمشده می باشد. ما در گذشته مي دانستيم براي چه مراسم سوم مي گيريم، براي چه چهارشنبه سوري برگزار مي كنيم و… ولي اكنون نمي دانيم. آينه گمشده می باشد. فرهنگ فراموش شده می باشد. فرهنگي كه به جاي خودش بسيار زيباست و تبلور دارد. تبلوري از نور را با خودش دارد. آرامش بخش می باشد. حيات به بشر مي بخشد، نه مرگ. ميرايي در آن نيست. اين فرهنگ زيباست ولي افسوس كه آرام آرام از ياد مي‌رود.

f1

دیدگاهتان را بنویسید